گروگان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گروگان کردن . [ گ ِ رَ / رُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) به گرو سپردن چیزی یا کسی را : همان نیز با باژ فرمان کنیم زخویشان فراوان گروگان کنیم . فردوسی . از من خسیس تر که بود در جهان گر تن به نان چو گربه گروگان کنم . ناصرخسرو. تو آن جوادی شاها که آز گیتی را سخاوت تو به دست فنا گروگان کرد. مسعودسعد. - دل را گروگان کردن ؛ دل دادن . توجه کامل کردن : سخن هرچه گویدش فرمان کند بفرمان او دل گروگان کند. فردوسی . به نیکی گرائیم و پیمان کنیم به داد و دهش دل گروگان کنیم . فردوسی . - زبان را گروگان کردن ؛ سوگند خوردن : یکی با شما باز پیمان کنم زبان را به یزدان گروگان کنم . فردوسی . - زبان خود را به گرو گذاشتن : بخواهم من او را و پیمان کنم زبان را به نزدت گروگان کنم . فردوسی . - سر گروگان کردن ؛ سر خود را به گرو گذاشتن : بدو گفت بهرام پیمان کنم بدین رنجها سر گروگان کنم . فردوسی .