گریبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریبان . [ گ َ ] (اِ) دستگاهی است که در بالای بعضی از ساقه ها پدید آمده و آن را گریبان انولوکر نامند. در گریبان مابین رشته های مختلف اعضایی پدید می آید که بعضی را آنتریدی (بساکدان ) و برخی را آرکگن (تخمدان ) مینامند. رجوع به گیاه شناسی گل گلاب ص ١٥٧ شود.
گریبان . [ گ ِ ] (اِ مرکب ) مرکب از دو جزو: جزو اول در اوستا «گریوا» (گردنه، کوه )، پهلوی «گریوک » (گردنه، کوه )، هندی باستان «گریوا» (پشت کردن )، پهلوی «پان « » گریوی » . و جزو دوم پسوند اتصاف و حفاظت است ؛ جمعاً بمعنی محافظ گردن . بخشی از جامه که پیرامون گردن قرار گیرد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ذیل : گری، گریبان ). چرخ . (صحاح الفرس ) (برهان ). مرکب است از لفظ گری بمعنی گردن و عنق و کلمه ٔ بان که بمعنی دارنده و حافظ باشد. (غیاث ) (آنندراج ).یقه . یخه . جرباء القمیص . (منتهی الارب ) : پر آب ترا غیبه های جوشن پر خاک تراچرخه ٔ گریبان . منجیک . چو آتش کنی زیر دامن درون رسد دود زود از گریبان برون . اسدی . نبینی حرص این جهال بدکردار از آن پس که پیوسته همی درند بر منبر گریبانها. ناصرخسرو. تا بدیدم دامن پرخونش چشم من ز اشک بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است . سنایی (دیوان چ مدرس رضوی ص ٥٩٧). زیرک دست به گریبان مغفل زد. (کلیله و دمنه ). مرا نماند روزی هوای دامن گیر که بی گناه برآید سر از گریبانم . سوزنی . گل ز گریبان سمن کرده جای خارکشان دامن و گل زیر پای . باد بدگوی تو شاها چو گریبان بی سر وز شرف هفت فلک گوی گریبان تو باد. مجیر بیلقانی . دست در گریبان یکدیگر کشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا نداند سر من تردامنی خون دل سر در گریبان میخورم . عطار. سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانش گیرد آن دامن . سعدی . دشنامم داد سقطش گفتم، گریبانم درید زنخدانش گرفتم . (گلستان ). جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده . (گلستان ). ز بوی پیرهن مصر بیدماغ شود صبا که راه به آن غنچه ٔ گریبان برد. صائب (از آنندراج ). هفت گویست گریبان ترا ز آن هفت است عدد ارض و سماوات و نجوم سیار. نظام قاری (دیوان ص ١١). سر با مست گریبان یقه ای با مقلب آن کنیسه که زدند از پی دفع امطار. نظام قاری (دیوان ص ١٢). - از یک گریبان سر بیرون آوردن، از یک جیب سر برآوردن ؛ با یکدیگر توأم بودن . مساوی بودن . ملازم همدیگر بودن : حسن و عشق از یک گریبان سر برون آورده اند. صائب . - دست از گریبان کسی داشتن ؛ دست از او برداشتن . رها کردن وی : گویند بدار دستش از دامن تا دست بدارد از گریبانم . سعدی . - دست و گریبان یا دست به گریبان بودن با کسی، یا چیزی ؛ دچار بودن، مبتلی بودن به . - دست به گریبان شدن با ؛ جدال کردن با. پنجه درافکندن به . گلاویز شدن . یخه ٔ یکدیگررا چسبیدن . - سر از گریبان برآوردن ؛ بیدار شدن . از خواب برخاستن : بدسگالت گر برآرد از گریبان سر برون چون کمند تو فروگیرد گریبانش خناق . منوچهری . آخر عهد شب است اول صبح ای ندیم صبح دوم بایدت سرز گریبان برآر. سعدی . تو سر ناز برآری ز گریبان هر روز ماز جودت سر فکرت به گریبان تا چند. سعدی (بدایع). - سر بگریبان بودن ؛سر روی گریبان گذاشتن . - ◄ در تفکر بودن . در اندیشه بودن از روی غم یا ملالت . - سر در گریبان بردن ؛ به فکر فرورفتن . در اندیشه شدن . بتأمل و تفکر پرداختن : بتسلیم سر در گریبان برند چو طاقت نماند گریبان درند. سعدی (بوستان ). - سر در گریبان عزلت کشیدن ؛ گوشه گیری اختیار کردن . انزوا جستن : سر در گریبان عزلت کشیدند. (سندبادنامه ). - سر در گریبان فروبردن ؛ سر روی گریبان گذاشتن . - ◄ بفکر فرورفتن . - ◄ بعالم خلسه (عرفان ) رفتن : تردامنان چوسر به گریبان فروبرند سحر آورند و من ید بیضا برآورم . خاقانی . - سر در گریبان ننگ ماندن ؛ رسوا شدن . ننگین گشتن : همی کرد فریاد دامان بچنگ مرا مانده سر در گریبان ننگ . سعدی (بوستان ). ◄ جَیب . (ترجمان القرآن ) : دست اندر گریبان کرد رقعه ای بیرون آورد... بخواند و باز گریبان نهاد. (تاریخ بیهقی ).