گریزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریزان . [ گ ُ ] (نف، ق ) گریزنده . در حال فرار. در حال گریختن . محترز : گریزان همی رفت مهتر چو گرد دهان خشک و لبها شده لاجورد. فردوسی . گریزانم و تو پس اندر دمان نیابی مرا تا نیابد زمان . فردوسی . فرسنگ ز فرسنگ دوانم ز پی تو وز من تو گریزانی، فرسنگ به فرسنگ . فرخی . گریزان چو باشی به شب باش و بس که تا بر پی از پس نیایدت کس . اسدی . ز باد پرش موج دریا ستوه ز موجش گریزان دد از دشت و کوه . اسدی . گاه گریزانی از باد سرد گاه بر امید گل و سوسنی . ناصرخسرو. تفکر کن در این معنی تودر شاهین و مرغابی گریزان است این از آن و آن بر این ظفر دارد. ناصرخسرو. چه پیوسته ترسان بود و از هر چیزی گریزان . (نوروزنامه ). وزیر مشرق کز داد او همیشه ستم بود گریزان چون ز آفتاب مشرق ظل . سوزنی . از بهر آنکه طبیعت از کارها که غم آرد گریزان باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چو دیو از رحمت مردم گریزان فتان خیزان تر از بیمار خیزان . نظامی . گریزان ره خانه را پی گرفت شب چند با عاملان می گرفت . نظامی . بعد از آن گفت ای خدا گر آن کبار بس غیورند و گریزان ز اشتهار. مولوی . برد تا حق تربت بی رای را تا بمکتب آن گریزان پای را. مولوی . رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه . سعدی (بوستان ). گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان و بی خویشتن وافتان و خیزان . (گلستان ).