گریز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریز. [ گ ُ ] (اِمص ) گریختن . فرار کردن : گر کند هیچگاه قصد گریز خیز ناگه به گوشش اندر میز. خسروی . ابا ویژگان ماند وامق بجنگ نه روی گریز و نه جای درنگ . عنصری . گرفتن ره دشمن اندر گریز مفرمای و خون زبونان مریز. اسدی . چو ثابت نباشد به جنگ و ستیز از آن به نباشد که گیری گریز. اسدی . چون مرد جنگ را نبود آلت حیلت گریز باشد ناچاره . ناصرخسرو. زین جهان چونکه او مظفر گشت کرد خیره سوی گریز آهنگ . ناصرخسرو. لکن صورت [ صورت مقابل ماده ] کاری است بجهد و کوشش و مایه ها به طبع از یکدیگر گشادن و گریز می جویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شاه اگر خواندت گریز مجوی ور براند ره ستیز مپوی . سنایی . ز پادشاه دو دبیر است شر و خیرنویس که یک نفس نبود ز آن و این گریز مرا. سوزنی . وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز. سعدی . چو جنگ آوری با کسی در ستیز که از وی گزیرت بود یا گریز. سعدی . یکی گفت بیچاره وقت گریز نهاده ست خنب و برفته است تیز. نزاری قهستانی (دستورنامه چ روسیه ص ٧٤). ◄ رهایی : گریز نیست کسی را ز حادثات قضا خلاص نیست منی را ز نایبات قدر. قاآنی . ◄ آنچه در قصاید از ابیات حالیه یا بهاریه و غیره بدون آوردن حرف فاصل یکبارگی به مدح ممدوح انتقال نمایند. (غیاث ). تخلص . رجوع به تخلص شود.
گریز. [ گ ُ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حومه بخش کوهپایه شهرستان اصفهان، واقع در ٣١هزارگزی شمال خاور کوهپایه و ٢٧هزارگزی شمال شوسه ٔ اصفهان به یزد. هوای آن معتدل، دارای ٩٩ تن سکنه است . آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت وراه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١٠).
گریز. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان تکاب بخش ریوش شهرستان کاشمر، واقع در ١٨هزارگزی شمال باختری ریوش، سر راه مالرو عمومی ریوش به بردسکن . هوای آن معتدل و دارای ٧٥٥ تن سکنه است . آب آنجا از رودخانه تأمین میشود.محصول آن غلات و میوه جات و ابریشم . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).