گریغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریغ. [ گ ُ ] (اِ) پهلوی «ویرک » (طرد، نفی بلد) ایرانی باستان، ظاهراً وی - ریکا (و رجوع شود به گریختن = پهلوی ویرختن و رجوع شود به گریز. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گریز است که از گریختن باشد. (برهان ) (آنندراج ) : نیاز باز همی پرورد ورا دهقان چو شد رسیده نیابد ز تیغ تیزگریغ. شهید. نترسید از نیزه و تیر و تیغ که از بخش ما نیست روی گریغ. دقیقی . گرفت از گرامی نبرده گریغ که زور کیان دید و برنده تیغ. دقیقی . کس از حکم یزدان نیارد گریغ اگر چه بپرد برآید به میغ. فردوسی . زمانی همی بود در چنگ تیغ نبد جای پیکار و راه گریغ. فردوسی . همی شدند به بیچارگی هزیمتیان شکسته پشت و گرفته گریغ را هنجار. عنصری . از غم تو به دل گریغش نیست هرچه دارد ز تو دریغش نیست . عنصری . یلی شد که جستی ز تیغش گریغ به دریا درون موج و بر باد میغ. اسدی . سر و ترکش انداخت از تن به تیغ گرفتند ازو خیل دیگر گریغ. اسدی . هوا گشت از گرد چون تیره میغ که گم گشت برخیل راه گریغ. اسدی . مرد را گلشن است سایه ٔ تیغ ورنه گیرد چو خیره راه گریغ. سنایی . رنگ را اندر کمرها تنگ شد جای گریغ ماغ را اندر شمرها سرد شد جای شناه . انوری . چو لشکرکش افتاده گشتی بتیغ گرفتندی از بیم لشکر گریغ. نظامی . رجوع به گریز شود.