گریه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریه کردن . [ گ ِرْ ی َ / ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اشک ریختن . (آنندراج ). گریستن . بکاء : گیتی برو چو خون سیاوش گریه کرد خون سیاوشان ز دو چشمش روان برفت . سعدی . گریه گو بر هلاک من مکنید که نه این نوبت نخستین است . سعدی (بدایع). طفل از پی مرغ رفته چون گریه کند بر عمر گذشته همچنان میگریم . سعدی (رباعیات ). مکن گریه بر گور مقتول دوست قل الحمد ﷲ که مقتول اوست . سعدی (بوستان ). میکند گریه و همدرد ندارد صائب جای رحم است در این بزم به تنهائی شمع. صائب (از آنندراج ). و رجوع به گریه شود.