گزاردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزاردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) (از: گزار + دن، پسوند مصدری ). گزاریدن . گزاشتن . جزو اول ویچار (شرح کردن، توضیح دادن )، سانسکریت ویچاریتی (سنجیدن، تأمل کردن، وارسی کردن )، ویچارا (تأمل، سنجیدن )، ویچارانا (تأمل، شرح دادن )، پهلوی ویچاریشن ویچارتن . و رجوع شود به هوبشمان ایضاً. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ ادا کردن . انجام دادن . بجا آوردن چنانکه در نماز، طاعت، حق، شکر، شغل، کار، مقصود، فرض، فریضه، حج : شب سده است یکی آتش بلندافروز حق است مر سده را بر تو حق او بگزار. فرخی . شغل همه درسنجی، داد همه بستانی کار همه دریابی حق همه بگزاری . منوچهری . من دل بتو سپردم تا شغل من بسنجی ز آن دل بتو سپردن تا حق من گزاری . منوچهری . سلطان آب خواست و طهارت کرد و دو رکعت نماز بگزارد. (تاریخ سیستان ). و در بازنمودن آن حق نعمت این خاندان بزرگ را گزارده باشد. (تاریخ بیهقی ). که مر ترا شغلی پیش آید، هرچند ترا کفایت گزاردن آن باشد، مستبد رأی خویش مباش . (منتخب قابوسنامه ). حق هر کس بکم آزاری بگزارم که مسلمانی این است و مسلمانم . ناصرخسرو. بگزار بشکر حق آن کس کو کرد دل تو عقل را کان . ناصرخسرو. آن است خرد که حق این جادو مرد از ره دین و زهد بگزارد. ناصرخسرو. فرمود که چون آب نیست تیمم کنید و نماز گزارید. (قصص الانبیاء ص ٢١٩). فرض یزدان را بگزارد هر کس که کند خدمت خاصه ٔ سلطان بخلا و بملا. مسعودسعد. کار آنچنان که آید بگزارم عمر آنچنان که باید بگسارم . مسعودسعد. گفت بترسم که یزدان را شکر بواجبی نتوانم گزارد. (نوروزنامه ). منت بکن و فریضه ٔ حق بگزار و آن لقمه که داری ز کسان باز مدار. خیام . ما متعجبیم ... که طاعت امیر خود نداشتی و فرمانی که خدای تعالی بر تو کرده بود نگزاردی . (تاریخ بخارا نرشخی ). از قضا عفو خواست و به حج رفت و حج گزارد و مدتی به عراق باشید. (تاریخ بخارا نرشخی ص ٤). حق سخن بدین جمله گزارده نشدی . (کلیله و دمنه ). هر که صلت دهد حق مهتری گزارد. (راحةالصدور راوندی ). طهارتی کرد و دو رکعت نماز بی نیاز بگزارد. (سندبادنامه ). حاجت بنمای تا برآرم مقصود بگوی تا گزارم . نظامی . گفت یا باسلیمان من از آن میترسم که بقیامت جد من دست در من زند که چرا حق متابعت من نگزاردی . (تذکرةالاولیاء عطار). حسن گفت اکنون وقت حج است برو حج بگزار. (تذکرةالاولیاء عطار). نتوان گزارد حق ثنای ملک بشعر نتوان به آسمان ز ره نردبان رسید. کمال الدین اسماعیل . ای ایاز این کار را زوتر گزار زآنکه نوعی ز انتقام است انتظار. مولوی . او فرض خدا نمیگزارد از قرض تو نیز غم ندارد. سعدی (گلستان ). دو رکعت نماز گزاردم . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١٧).و او را بر دیگر آتشها تفضیل نهاد تا شکر نعمت او گزارده باشد. (تاریخ قم ص ٨٣). ◄ پرداختن . تأدیه کردن، چنانکه در وام، قرض، خراج، مالیات : گزارم فام طبع خود به اندک مدح صدر تو که از انعام اسلاف تو اندر فام بسیارم . سوزنی . آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آنجا نوشته بود که هزار درم وام دارم، پس آن مرد وام او بگزارد. (تذکرةالاولیاء). خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس بقهراز او بستاند کمینه سرهنگی . سعدی (گلستان ). ◄ رسانیدن . تبلیغ، چنانکه در پیغام : بدو گفت آری گزارم پیام برینسان که گفتی و بردی تو نام . فردوسی . پیغام امیرالمؤمنین گزارد بنزدیک ایشان . (تاریخ سیستان ). من پیغام بتمامی بگزارم ... بازگشتم و جواب بازبردم . (تاریخ بیهقی ). رسول پیغامها گزارد و بهرام جواب این قدر دادکه ملک حق و میراث من است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٦). و این پیغام به رسول (ص ) گزار و پیغمبر (ص ) جواب داد که اپرویز را دوش کشتند شما این سخن را بهر که میگویید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٦). ◄ ادا کردن . بیان کردن . اظهار کردن . در میان نهادن، چنانکه در سخن، قول : پاسخ : همان نیز داننده مرد کهن که از پادشاهان گزارد سخن . فردوسی . سخنها شنیدی تو پاسخ گزار که کندی نه خوب آید از شهریار. فردوسی . بپرسم ترا راست پاسخ گزار اگر بخردی کام کژی مخار. فردوسی . روز و شب از آرزوی جنگ و شبیخون جز سخن جنگ بر زبان نگزاری . فرخی . در سرم افکنده چرخ بر که سپارم عنان بر لبم آورده جان با که گزارم عنا. خاقانی . ◄ صرف کردن : بدترین مال آن است که از حرام جمع آری و به آثام بگزاری . (راحةالصدور راوندی ). ◄ خواب گزاردن . تعبیر کردن خواب : یوسف به زندان اندر شد و بنماز ایستاد نماز کردی و با زندانیان حدیث کردی و ایشان را دل خوش کردی و یا خواب گزاردی و هیچکس چندان خواب نبیند که مجوسان . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ترا از نیکوکاران می شماریم تا زندانیان را خوابها میگزاری . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و هر کسی خواب داند گزاردن و استاد بود چون کسی او را خوابی پرسد اگر آن خواب بد بود او خاموش بود نگزارد. (ترجمه ٔ بلعمی ). که بگزارد او خواب شاه جهان نهفته برآرد زبند نهان . فردوسی . حضرت خواجه با من این خواب را میگزاردند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١٣٨). ◄ رها کردن . ترک کردن . (ناظم الاطباء). ◄ نقش و طرح کردن اول نقاشان وطراحان . (برهان ).