گزاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزاف . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، واقع در ٢٣٠٠٠گزی جنوب کرمانشاه و ٢٠٠٠گزی نوجوب . هوای آن سرد و دارای ٤٧٠ تن سکنه است . آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات دیم و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری . در زمستان عده ای از گله داران به گرمسیر میروند. در سه محل نزدیک بهم موسوم به علیا و وسطی و سفلی میباشند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).
گزاف . [ ] (اِ) یک قسم ماهی خوراکی است که در خلیج فارس صید میشود. (جغرافیای اقتصادی کیهان ص ٣٧).
گزاف . [ گ ُ / گ ِ / گ َ ] (اِ) جزاف (معرب ).(قطر المحیط) (رشیدی ). جزاف در عربی مثلثةالجیم است . (قطر المحیط). گزاف فارسی شاید مرتبط به کلمه ٔ پهلوی (در اوراق مانوی ) ویزبیگر (شرارت کردن ) باشد و در اصل بمعنی چیزی که بتخمین و گمان گویند و وزن و کیل نکرده باشند. (رشیدی ) (قطر المحیط). از اینجهت هرزه و بیهوده را گویند. (رشیدی ) (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بیهوده و هرزه . (برهان ) (جهانگیری ). سخن و کار بیهوده . (اوبهی ) : دست و زبان زرّ و در پراکند او را نام به گیتی نه از گزاف پراکند. رودکی . همی گفت با او گزاف و دروغ مگر کاندر آرد سرش را به یوغ . بوشکور. نگویم من این خواب شاه از گزاف زبان نیز نگشایم از بهر لاف . بوشکور. چنین بود تا بود این تازه نیست گزاف زمانه به اندازه نیست . فردوسی . هرآن کس که راند سخن برگزاف بود بر سر انجمن مرد لاف . فردوسی . این چنین مرداری نیمکافری [ افشین ] بر من چنین استخفاف میکند و چنین گزاف میگوید.(تاریخ بیهقی ). که چون از گزافش بزرگی دهی نه اوج تو داند نه آن مهی . اسدی . سخنهای ایزد نباشد گزاف ره دهریان دور بفکن ملاف . اسدی . بی بیانش عقل نپذیرد گزاف ز آنکه جز به آتش نشاید خورد خام . ناصرخسرو. دین و دنیا نه گزافست نیاید ز خدای جز که فرزند براهیم کس این ملک عظیم . ناصرخسرو. کیومرث اندیشه کرد که این غم و این خروش مرغ نه از گزاف است . (قصص الانبیاء ص ٣٢). ابلهی از گزاف می خندید زیرکی آن بدید ونپسندید. سنایی . بر وجه گزاف بنیمه بها بفروخت .(کلیله و دمنه ). گویی که ز فضل خویش لافت نرسد زینگونه سخنهای گزافت نرسد. سوزنی . دشمن جان گشته ام گزاف مپندار هر که اسیر دل است دشمن جان است . عمادی شهریاری . او را به اقتصار و مجانبت جانب گزاف نصیحت میکرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). وین هفت رواق زیر پرده آخر به گزاف نیست کرده . نظامی . لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه ٔ غم نشست مویان . نظامی . سنگ و آهن را مزن برهم گزاف گه ز روی نقل و گه از روی لاف . مولوی . نه هر که قوت بازو و منصبی دارد بسلطنت بخورد مال مردمان بگزاف . سعدی (گلستان ). شرم باشد بلاف بگرایی بحدیث گزاف بگرایی . اوحدی . همه محرومی از نجستن تست بی بری از گزاف رستن تست . اوحدی . نقد عمرت ببردغصه ٔ دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه ٔ مشکل باشی . حافظ. با همه عالم بلاف با همه کس از گزاف دست درازی مجوی چیره زبانی مکن . ضیایی نیشابوری . ◄ (ص ) بسیار و بیحساب و بی حد. (برهان ) (غیاث ) (جهانگیری ) : اندر دوید و مملکت او بغارتید با لشکری گزاف و سپاهی گزافه کار. منوچهری . پادشاهی بر سر وی [ محمد ] شد و طمع فرمان دادن و بر تخت ملک نشستن و مالهای گزاف اطلاق کردن و بخشیدن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٦).