گزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزک . [ گ ُ زُ ] (مغولی، اِ) سرمه و به این معنی لغت مغولی است . (آنندراج ).
گزک . [ گ َ زَ ] (اِ) هرچیز که بدان تغییر ذائقه کنند. (برهان ) . مزه که شرابخواران برای تغییر ذائقه خورند چون کباب و پسته و بادام و سیب و انار و مانند آن . (آنندراج ) : عشق تو خمیرمایه ٔ سستی ماست نوباوه ٔ دردت گزک مستی ماست . میر عبدالباقی تبریزی . ساقیا می اگرم خواهی داد گزکش لعل لب میگون است . ؟ (از آنندراج ). ◄ سرمازده . (برهان ). ◄ نوبت . بار. دفعه . کرت . مرتبه . مخصوصاً نوبت آب در زراعت . (یادداشت مؤلف ). ◄ مرضی مشهور که به عربی تشنج خوانند. (رشیدی ). کزاز. (بحر الجواهر). ◄ گزیدگی . (رشیدی ).
گزک . [ گ ِ زِ ] (اِ) سیر و تماشا. (آنندراج ).