گساردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ دَ) (مص م.) <BR>۱- نهادن، گذاشتن.<BR>۲- خوردن، خوردن شراب و غم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ دَ) (مص م.) ۱- نهادن، گذاشتن. ۲- خوردن، خوردن شراب و غم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گساردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) گذاشتن . نهادن : چه گفت نرگس گفت ای ز چشم دلبر دور غم دو چشمش بر چشمهای من بگسار. فرخی . ◄ گذراندن . طی کردن . سپری کردن : کار آنچنان که آید بگذارم عمر آنچنان که باید بگسارم . مسعودسعد. ◄ در میان نهادن . طرح کردن اندوه یا چیزی با کسی : دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم . فرخی . چون به ره اندهگسار با تو نباشد انده و تیمار خویش با که گساری ؟ فرخی . ◄ خوردن، لیکن خوردن شراب و غم خوردن . (برهان ) : خور به شادی روزگار نوبهار می گساراندر تکوک شاهوار. رودکی . کنون می گساریم تا نیم شب به یاد بزرگان گشائیم لب . فردوسی . نخواهم جز از نامه ٔ هفت خوان بر این می گساریم لختی بخوان . فردوسی . می دیرینه گساریم بفرعونی جام از کف سیم بناگوشی با کف خضیب . منوچهری . مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب بگسارم به صبوح اندر آن سرخ شراب که همش گونه ٔ گل بینم و هم بوی گلاب . منوچهری . به روز انده گسارم آفتاب است که چون رخسار تو با نور و تاب است به شب انده گسارم اخترانند که چون بینم به دندان تو مانند. (ویس و رامین ). ز یوسف بدو غمگسارد همی به بوی ویش دوست دارد همی . شمسی (یوسف و زلیخا). میده مئی که غم نخورم تا تویی در عمر غمگسار من و میگسار من . مسعودسعد. غمگساری ندارم و عجب آنک هم غم یار غمگسار خود است . خلاق المعانی . ◄ دادن شراب . شراب دادن : تا بشکنی سپاه غمان بر دل آن به که می بیاری و بگساری . رودکی . به دایه گفت : دایه می تو بگسار به رامین گفت : رامین چنگ بردار. (ویس و رامین ). خوانچه ٔ سنت مغان می آر وز بلورین رکاب می بگسار. خاقانی . ◄ زدودن . محو کردن . برطرف کردن . رفع کردن . نابود و نیست کردن : گر خوری از خورده بگساردت رنج ور دهی مینو فرازآردت رنج . رودکی . ساقیا مر مرا از آن می ده که غم من از آن گسارده شد از قنینه برفت چون مه نو در پیاله مه چهارده شد. ابوشکور. کسی را که رود و می انده گسارد بود شعر من هرگز اندهگسارش . ناصرخسرو. اگر اندوه این است ای برادر شعر حجت خوان که شعر و زهد او از جانت این اندوه بگسارد. ناصرخسرو. شعر گویم همی و انده دل خاطرم جز به شعر نگسارد. مسعودسعد. ◄ شکستن . (آنندراج ). شکستن و برطرف شدن تب و درد و مانند آن : و اگر صداعی یا دردی دیگر باشد چون تب بگسارد زائل شود و گساریدن او به عرقی خوشبوی و پاکیزه باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرگاه که تب یک روز گساریده شود و هیچ عرق نکند، هنوز باقی تب اندر تن و رگها مانده باشد و مدت انحطاط تب دراز باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر سده بسیار باشد تب سه شبانه روز بدارد و اگر کمتر باشد زودتر گسارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و ممکن باشد که این نوع حمی یوم بگساردباز معاودت کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ هضم شدن و برطرف شدن غذا : تا آن وقت که غذا بازنگسارد تدبیر غذا نشاید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
مترادف و متضاد واژهدان
آشامیدن، نوشیدن زایل کردن، زدودن، ستردن، محو کردن سپری کردن، طی کردن