گسارده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسارده . [ گ ُ دَ / دِ ] (ن مف ) برطرف شده . از میان رفته . شکسته : اندوه من بروی تو بودی گسارده و آرام یافتی دل من از عطای تو. مسعودسعد. ◄ گذاشته . (برهان ). و رجوع به گساردن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسارده . [ گ ُ دَ / دِ ] (ن مف ) برطرف شده . از میان رفته . شکسته : اندوه من بروی تو بودی گسارده و آرام یافتی دل من از عطای تو. مسعودسعد. ◄ گذاشته . (برهان ). و رجوع به گساردن شود.