گساریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ دَ) (مص م.) نک گساردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ دَ) (مص م.) نک گساردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گساریدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) گساردن . در میان نهادن می و مانند آن . دادن می . مجازاً خوردن می و غم : گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت . فردوسی . و رجوع به گساردن شود. ◄ شکستن .(آنندراج ). ◄ قطع شدن تب . افتادن تب : و این تب تبی لازم باشد و هیچ نگسارد و گساریدن او یا با بحران باشد و یا به مرگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گاهی به حس یک ماده حرکت کند و نوبت خویش بدارد و گسارد و دیگر روز ماده ٔ دیگر حرکت کند و نوبت خویش بدارد بدین سبب علامتها، هر یک ظاهر باشد و گساریدن محسوس . (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). و آغاز تب نخستین و گساریدن آن تعلق به تاریخ عفونت نخستین دارد. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). و اگر وقت انحطاط تا وقت گساریدن تب، وقت عادت غذا خوردن بیمار باشد، سخت نیک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به گساردن شود.