گست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ) (ص.) زشت، قبیح، نازیبا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ) (ص.) زشت، قبیح، نازیبا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گست . [ گ َ ] (ص ) زشت . قبیح . نازیبا. (برهان ) (از آنندراج ). زشت . (لغت فرس اسدی ) (جهانگیری ) : دلبرا دو رخ تو بس خوب است از چه با یارکار گست کنی . عماره . روی ترکان بست نازیبا و گست زرد و پرچین چون ترنج آبخست . علی فرقدی . سخنها که گفتی تو بر گست باد دل و جان آن بدکنش گست باد. فردوسی . اگر بر چرخ با این عادت گست شوی، گردد ستاره با تو هم پست . (ویس و رامین ). چه عاشق باشد اندر عشق چه مست کجا بر چشم او نیکو بود گست . (ویس و رامین ). سوزنی در مدح وی با قافیه کشتی گرفت قافیه شد نرم گردن گرچه توسن بود و گست . سوزنی . اگر تمثال مانی زنده گردد به پیش صورت خوبت بود گست . شمس فخری .