گستاخ وار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گستاخ وار. [ گ ُ ] (ص مرکب، ق مرکب ) گستاخ مانند. دلیرآسا. جسورگونه : بدین دل گرفته ست گستاخ وار به زرّ و به سیم اندرون خانمان . فرخی . بر در شوخی بنه شرم و خرد وآنگهی گستاخ وار اندر خرام . ناصرخسرو. چو شب درآمد گستاخ وار درشدند و بار خواستند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). دماغ ما ز خرد نیستی اگر خالی نرانده ایمی گستاخ وارخر به خلاب . سوزنی . باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند صد گنه این سری یک نظر آن سری . عمادی شهریاری . و گستاخ وار از پیش دامگاه کودکان پرید. (سندبادنامه ). رجوع به گستاخ واری شود.