گستاخ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گستاخ کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رو دادن . جری کردن . بی شرم کردن . جسور کردن : جوانمرد را جام گستاخ کرد بیامد در خانه سوراخ کرد. فردوسی . نگه کرد دربان برآراست جنگ زبان کرد گستاخ و دل کردتنگ . فردوسی . این پادشاه بسیار اذناب را به تخت خود راه داده است و گستاخ کرده . (تاریخ بیهقی ). و یکچندی سخن او میشنود تا او را گستاخ کرد و داعیان و اتباع او را بشناخت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٤). بدین امیدهای شاخ در شاخ کرمهای تو ما را کرد گستاخ . نظامی . ◄ مأنوس کردن . رام کردن . مطیع کردن : برون آرند ماران را ز سوراخ به افسون و کنندش رام و گستاخ . (ویس و رامین ).