گسترانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ دَ) (مص م.) نک گستراندن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ دَ) (مص م.) نک گستراندن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسترانیدن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص ) پهن کردن . منبسط کردن . منتشر کردن . دَحو. طَحو. (ترجمان القرآن ) (دهار). سَطح . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). بَسط. (ترجمان القرآن ). مَهد. (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). تَمهید. (ترجمان القرآن ). اِفراش . (تاج المصادر بیهقی ) : بکوشی کنون تا همی خویشتن را جز آن نام، نام دگر گسترانی . فرخی . کودکان فَخ می نهادند و دام می گسترانیدند. (سندبادنامه ). ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو. مولوی . همی گسترانید فرش تراب . سعدی (بوستان ). و بساط عدل و راستی درمیان رعایا و سایر اصناف امم از هر نوع گسترانید. (تاریخ قم ص ٨). رجوع به گستردن و گستراندن شود.