گستردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ تَ دَ) (مص م.)<BR>۱- پهن کردن، باز کردن.<BR>۲- پخش کردن، انتشار دادن.<BR>۳- رواج دادن، متداول کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ تَ دَ) (مص م.) ۱- پهن کردن، باز کردن. ۲- پخش کردن، انتشار دادن. ۳- رواج دادن، متداول کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گستردن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص ) (از: گستر + دن، پسوند مصدری ) گستر، قیاس شود با بستر. هندی باستانی ستر + وی (پهن کردن )، پهلوی وسترتن (پهن کردن ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پهن کردن .(برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). باز کردن . (صحاح الفرس ).منتشر کردن : تفریش ؛ بال گستردن مرغ . (منتهی الارب ). افراش . (تاج المصادر بیهقی ). صف ؛ گستردن مرغ هر دو بازو را. دحی ؛ گستردن چیزی را. مَد. (منتهی الارب ). تَمهید. (منتهی الارب ) (دهار). مَهد. طَحو. هیمنه ؛ بال گستردن طائر بر بچه ٔ خود. (منتهی الارب ) : شاه دیگر روز باغ آراست خوب تختها بنهاد و برگسترد بوب . رودکی . چندین حریر حله که گسترد بر درخت مانا که برزدند به قرقوب وشوشتر. کسایی . پشک آمد بر شاخ و بر درخت گسترد رداهای طیلسان . بوالعباس عباسی . بگسترد فرشی ز دیبای چین که گفتی مگر آسمان شد زمین . فردوسی . بگسترد فرشی بر او شاهوار نشستند هر کس که بودش به کار. فردوسی . درختی زدند از بر گاه شاه (کیخسرو) کجا سایه گسترد بر تاج و گاه . فردوسی . تو از بینوایی خطا کرده ای به راه بلا دام گسترده ای . شمسی (یوسف و زلیخا). به خراسان در تا فرش بگسترده ست گرد کرده ست از او عهد و وفا دامن . ناصرخسرو. چو یزدان بگسترد فرش جلالت تو اندر جهان فرش نیکی بگستر. ناصرخسرو. بفرمود تا در میان سرای او بساطی بگستردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و دیده ٔ داد و عدل بیدار گشت و بساط امن و امان گسترده شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). این حصیری که کسی میگسترد گرنه پیوندد بهم بادش برد. مولوی . فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا گسترم . سعدی (بوستان ). چنان خوان پهن کرم گسترد که سیمرغ در قاف روزی خورد. سعدی . در ترکیب های داد، عدل، میثاق، دین، شکایت به معانی توسعه و انتشار آید : خداوند ما نوح فرخ نژاد که بر شهریاران بگسترد داد. ابوشکور. میان عاشقان اندر یکی میثاق گستردی جفا کردی هر آن کس را که برگشتی ز میثاقش . منوچهری . و عدل و سیر نیکو بر مسلمانان بگسترد. (تاریخ سیستان ). بگسترد فرشی ز دیبای چین بر او پیکر هفت کشور گزین . اسدی . هر آن صحف کز ایزد آورده اند بر او بود هر دین که گسترده اند. اسدی . به گیتی اندر عدل آنچنان بگسترده ست که کرد یزدان ایمن روان او ز عذاب . قطران . به توفیق دادآور ذوالمنن بگسترد دین در دل مرد و زن . شمسی (یوسف و زلیخا). داد در خلق جهان جمله پدرشان گسترد چه عجب گر پسران همچو پدر دادگرند. ناصرخسرو. و درمیان رعایا طریق عدل گسترد[ پوران دخت ] . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٠). آفتاب شرف و حشمت سلطان شرف نور گسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف . سوزنی . نام عمر زنده کرد و داد بگسترد نام ستم کرد از نهادجهان گم . سوزنی . او ترا کی گفت کاین کلپتره ها را جمع کن تا ترا واجب شود چندین شکایت گستری . انوری . دادبگسترد و ستم درنبشت تا نفس آخر از آن برنگشت . نظامی . ◄ فروچیدن . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). درنوردیدن . (صحاح الفرس ). و رجوع به گستریدن و گسترانیدن شود. ◄ فرازکردن . (برهان ). ◄ افشاندن : بگسترد بر موبدان سیم و زر به آتش پراکند چندی گهر. فردوسی . تاجی شده ست روی من از بس که تو بر او یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری . فرخی . - سخن گستردن ؛ سخن گفتن : بر این قول پیمان بسی کرده ای سخنهای بسیار گسترده ای . شمسی (یوسف و زلیخا). ز راحیل گفتار گسترده ام مر او را به تو نامزد کرده ام . شمسی (یوسف و زلیخا). گه از آزمودن سخن گستری گه از ترس کاری حدیث آوری . شمسی (یوسف و زلیخا). - ◄ بیان داشتن . - گستردن زبان ؛ بازکردن آن . ادا کردن : که در هفت سال این سخن پیش شاه زبانم نگسترد بیگاه و گاه . شمسی (یوسف و زلیخا). - گستردن هوش و مانند آن ؛ دادن هوش و نظیر آن . عطا کردن هوش و مانند وی : همی گفت (گیو) ایا کردگار سپهر تو گستردی اندر دلم هوش و مهر چو از من جدا ماند فرزند من [ بیژن ] روا دارم ار بگسلی بند من . فردوسی . - گستردن فرمان ؛ رساندن فرمان . ابلاغ کردن فرمان : نقیبان لشکر هم اندر زمان پراکنده گشتند بر هر کران سوی پیل بانان و سوی سپاه همانگه بگسترد فرمان شاه . شمسی (یوسف و زلیخا). - مهر گستردن ؛ اظهار محبت کردن . مهر ورزیدن : منور منقش معطر بخشم بیامد دیگرباره آن شوخ چشم ابر یوسف او مهر گسترد باز ز شهد و شکر گوهر آورد باز. شمسی (یوسف و زلیخا).