گسترده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ تَ دِ) (ص مف.) پهن کرده، پهن شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ تَ دِ) (ص مف.) پهن کرده، پهن شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسترده . [ گ ُ ت َ دَ / دِ ] (ن مف ) پهن کرده . منبسط. (تفلیسی ). پهن شده : من ایران نخواهم نه خاور نه چین نه شاهی نه گسترده روی زمین . فردوسی . بهر جای گسترده بد کار دیو بریده دل از ترس کیهان خدیو. فردوسی . از بسی پر ملک گسترده زیر پای حاج حاج زیر پای فرش سندس الوان دیده اند. خاقانی . ◄ مفروش . فرش شده : قصرشیرین، دهی است بزرگ و باره ای دارد از سنگ و اندر وی یکی ایوان است از سنگ مرمر گسترده . (حدود العالم ). حمص، شهری است بزرگ و خرم و آبادان و همه ٔ راههای ایشان به سنگ گسترده است . (حدود العالم ).