گسسته دم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسسته دم . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ دَ ] (ص مرکب ) آنکه از پس دویدن مانده باشد و نفسش گسسته باشد. (آنندراج ). آنکه نفسش بند آمده باشد : پیوسته باد عزّت و فرّ و جلال او بدگوی را بریده زبان و گسسته دم . فرخی . نگر که در پی بویت دویده بود صبا که وقت صبحدمش خوش گسسته دم دیدم . ظهوری (از آنندراج ).