گسسته شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسسته شدن . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پاره شدن . قطع شدن : گسسته شد از هم کمربند اوی بیفتاد از دست پیوند اوی . فردوسی . از این تخمه گر نام شاهنشهی گسسته شود بگسلد فرّهی . فردوسی . و نظام این حال گسسته شد. (کلیله و دمنه ). آسمان را گسسته شد زنجیر داد فریادخوان نخواهدداد. خاقانی . ◄ متفرق شدن . پریشان شدن : گسسته شد آن لشکر و بارگاه به نیروی یزدان که بنمود راه . فردوسی . ◄ ویران . منهدم گشتن : پلی بر دجله ز آهن بود بسته درآمد سیل و آن پل شد گسسته . نظامی . ◄ منقطع شدن . متوقف گشتن : وتاراج خانه های مردمان و شکوه و حشمت پادشاه نماند وکاروانها گسسته شد، چنانکه حاج راه بگردانیدند. (مجمل التواریخ و القصص ).