گسسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسسته . [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) از هم جدا کرده و از هم جداشده . (آنندراج ). نامرتبط. ضد متصل . ضد پیوسته : و بصره را دوازده محلت است هر یکی چند شهری از یکدیگر گسسته . (حدود العالم ). ◄ بریده . (آنندراج ). منقطع : دل وی ز تیمار خسته مباد امید جهان زو گسسته مباد. فردوسی . تو از ما گسسته بدین گونه مهر پسندد چنین کردگار سپهر. فردوسی . سر که تابد گسسته کیسنه را دور باشد به تاوه گرسنه را. عنصری (از لغت فرس ص ٤٤٨). کز لطف تو هم نشد گسسته امید بهشت کافران را. خاقانی . ◄ دورشده . رفته . پریده : فرودآمد ز باره دل شکسته قرار از جان و رنگ از رخ گسسته . (ویس و رامین ). غبار راه بر زلفش نشسته به داغ دوست رنگ از رخ گسسته . (ویس و رامین ). ◄ بازشده . گشاده : تنش جای دیگر، دگر جای سر گشاده سلیح وگسسته کمر. فردوسی . رجوع به گسسته کمر شود. ◄ متلاشی . مقابل متراکم و انبوه . پریشان : آن آمدن ابر گسسته نگر از دور گویی ز کلنگان پراکنده قطاری است . فرخی . ◄ پاره کرده . ◄ شکسته . (آنندراج ). ◄ کنده : جمال طاوس همیشه اورا پرکنده و بال گسسته دارد. (کلیله و دمنه ). ◄ جدا. متفرق : زیرا که صف بر دو گونه بود: پیوسته و گسسته ... و صف گسسته آن زمان باید که سپاه تو همه سوار و سلاح دار بود... (راحة الصدور راوندی ).