گسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسل . [ گ ُ س ِ / س َ ] (اِمص ) گسیختن . (برهان ). ◄ (نف ) گسلنده : کدام است گفت از شما شیردل که آید سوی نیزه ٔ جان گسل . فردوسی . پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است . سعدی . دلبندم آن پیمان گسل، منظور چشم آرام دل نی نی دلاَّرامش مخوان کز دل بِبُرد آرام را. سعدی . ◄ رهاشونده . ◄ (ن مف ) گسیخته و رهاشده . ◄ شکافته شده . (ناظم الاطباء).