گسنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسنه . [گ ُ ن َ / ن ِ ] (ص ) گسن . گشنه . گرسنه : در اراک (سلطان آباد) گوسنه . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گرسنه که در مقابل سیر باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) : چنان کرد هرچند سالار بود که بد گسنه و سخت ناهار بود. اسدی . آن پیر گسنه را که نبود آه در جگر آروغ امتلا زند اکنون ز خوان شکر. کمال (از آنندراج ). و رجوع به گرسنه شود.