گسی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گسی کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گسیل کردن . فرستادن و روانه کردن کسی بجایی : چون گسی کردمت به دستک خویش گنه خویش بر تو افکندم . رودکی . از آن دشت آواز دادش کسی که جاماسب را کرد خسرو گسی . دقیقی . بدو گفت پرموده را بی سپاه گسی کن بخوبی بدین بارگاه . فردوسی . دژم بود از آن دختر پارسا گسی کردن از خانه ٔ پادشا. فردوسی . چو ویس دلبر آذین را گسی کرد به درد و داغ دل مویه بسی کرد. (ویس و رامین ). مدار او را به بوم ماه آباد سوی مروش گسی کن با دل شاد. (ویس و رامین ). پس آنگه دایه را با یک جگر تیر گسی کرد از میان دشت نخجیر. (ویس و رامین ). سر مه دگر هدیه ها با سپاه گسی کرد و شد نزد ضحاک شاه . اسدی . گسی کرد دیگر سپه هرچه داشت همه زنگیان را ز ره بازداشت . اسدی . گسیشان کن اکنون بنزد پدر ابا نامه سود و زیان درسپر. شمسی (یوسف و زلیخا). گسی تان کنم با همه کام دل همه رامش و ناز و آرام دل . شمسی (یوسف و زلیخا). ز درگاه خود شاه نیک اخترش گسی کرد با خلعتی درخورش . نظامی .