گشاینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشاینده . [ گ ُ ی َ دَ / دِ ] (نف ) فاتح . فتاح . مفتّح . بازکننده : گشاینده ٔ بند بسته تویی کیان را سپهر خجسته تویی . فردوسی . گشاینده ٔ بندهای بدی همش رای و هم فره ٔ ایزدی . فردوسی . بختش هر روز فزاینده باد دستش هرگاه گشاینده باد. منوچهری . ای گشاینده ی ْ در خیبر، قران بی گشایشهای خوبت خیبر است . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٣٥). سعوطی لطیف کننده و گشاینده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). درهای امید بر رخم بسته شده بگشای خدایا که گشاینده تویی . (منسوب به شیخ ابوسعید ابوالخیر). که دایم به دانش گراینده باش در بستگی را گشاینده باش . نظامی . تو نیز ای گشاینده ٔ قفل راز بترس از چنین روز و با ما بساز. نظامی . ◄ حل کننده . تفسیرکننده . شرح دهنده : حل کننده ٔ مشکلات حوادث و گشاینده ٔ معضلات نوایب است . (سندبادنامه ص ٢٢٦).