گشای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشای . [ گ ُ ] (نف ) گشا. گشاینده . و با شادی، نهانی، دل، کشور، ملک، مشکل، کار و ... به صورت ترکیب آید : ایا ضمیر تو شادی گشای انده بند ایا قبول تو نعمت فزای و شادی کاه . امیرمعزی . سوم فیلسوفی نهانی گشای که باشد به راز فلک رهنمای . نظامی . که ملک جهان را ز فرهنگ و رای شد از قاف تا قاف کشورگشای . نظامی . خلف دیده ٔ سلغر ملک دولت و دین فلک آیت رحمت ملک ملک گشای . سعدی (طیبات ). امیر عدوبند مشکل گشای جوابش بگفت از سر علم و رای . سعدی (بوستان ). ◄ (اِمص ) گشودن . مقابل بند و بستن : چون شاعر و دبیر سخن گویند اندر او اضداد گرد آید، همچون شب و روز و گشای و بند مانند این عمل را متضاد خوانند. (ترجمان البلاغه رادویانی ).