گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص ) گردیدن . پهلوی وشتن، اوستا وارت، هندی باستان وارتت . گردیدن . چرخیدن . دور زدن . بازگردیدن . تغییر کردن . تبدیل شدن . باز آمدن . شدن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ مرادف شدن . (آنندراج ). گردیدن . شدن . صیرورت . صَیر. (تاج المصادر بیهقی ). صَیروره . (ترجمان القرآن ) : چو گشت آن پریچهر بیمار غنج ببرید دل زین سرای سپنج . رودکی . عالم بهشت گشته عنبرسرشت گشته کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا. کسایی . جهانی شده فرتوت چو پاغنده سد کیس کنون گشت سیه موی و عروسی شده جماش . بوشعیب . چو آمد به برج حمل آفتاب جهان گشت با فرّ و آیین و آب . فردوسی . جهان را بخوبی من آراستم چنان گشت گیتی که من خواستم . فردوسی . چون به ایشان بازخورد آسیب شاه جنگ ایشان عجز گشت و سحر ایشان بادرم . عنصری . ماهی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بی نوا گشته . (تاریخ بیهقی ). دانی که چگونه گشت خواهی اندر پدرت نگه کن ای پور. ناصرخسرو. یکی علامه ٔ عصر گشت و دیگری عزیز مصر. (گلستان ). تو آتش گشتی ای حافظ ولی در یار درنگرفت ز بدعهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم . حافظ. ◄ دوران پیدا کردن . چرخیدن . گرد کسی گردیدن : همی فکند به تیر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی . ملک چو اختر و گیتی سپهر و در گیتی همیش باید گشتن چو برسپهر اختر. عنصری . امیر گرد بر گرد قلعت بگشت و جنگ جایها بدید. (تاریخ بیهقی ). گشتن گردون و در او روز و شب گاه کم و گاه فزون گاه راست . ناصرخسرو. گشتن این چرخ بس ای هوشمند نیک دلیل است ترا بر فناش . ناصرخسرو. گشتن این گنبد نیلوفری گرنه همی خواهد گشت اسپری . ناصرخسرو. نخواهد جز به نامت رفت خامه نخواهد جز به یادت گشت ساغر. مسعودسعد. ندیمان بنشستند و دست به شراب بردند و دوری چند بگشت و وقت همه خوش شد. (تاریخ بخارای نرشخی ). زمانی گشت گرد چشمه نالان به گریه دستها بر چشم مالان . نظامی . انجم و افلاک به گشتن درند راحت و محنت به گذشتن درند. نظامی . همچنان پیاده در کوهها و بیابانها بی سر و بن می گشت و بر گناهان خود نوحه میکرد. (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ گردش کردن : بدان بیشه رفتند هر دو سوار بگشتند در گرد آن مرغزار. فردوسی . چو گیو دلاور به توران زمین بدینسان همی گشت اندوهگین . فردوسی . غلامان بسیاری بگشتند و بسیار غنیمت یافتند. (تاریخ بیهقی ). در اقصای عالم بسی گشته ام . سعدی (بوستان ). ◄ مراجعت کردن : چون قافله از حج بگشتی علمای ایشان بنزدیک خواجه امام ابوحفص آمدندی . (تاریخ بخارای نرشخی ص ٦٦). ◄ تغیر. تغییر پیدا کردن . متغیر شدن . بدل شدن . مبدل شدن . دیگرگون شدن : گشتن شراب ؛ تغیر آن به سرکه . الرتو؛ بوی دهن گشتن . (از مجمل اللغة) : دل هارون بر برامکه بگشت و جعفر را ویحیی را گران گرفت و یحیی هر روز از هارون گرانی میدید. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). همه رنج او سربسر باد گشت همه داد و دانش به بیداد گشت . فردوسی . چنان شد ز کشته همه کوه و دشت که از خون همه روی کشور بگشت . فردوسی . کنون نام کندز به بیگند گشت زمانه پر از بند و اورند گشت . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٣ ص ١١٢٢). ◄ مطالعه کردن . (آنندراج ) : گشتیم برمسائل دانش تمام و بود هم نارسا دلائل و هم ناتمام بحث . عبدالرزاق فیاض (از آنندراج ). ◄ جستجو کردن . تفحص : فریدون شبستان یکایک بگشت بر آن ماهرویان همه برگذشت . فردوسی . کتابخانه ٔ عالم ورق ورق گشتم خط تو دیدم و گفتم که مدعا اینجاست . میرزا امان اﷲ امانی (از آنندراج ). ◄ جنگ کردن . مبارزه نمودن . کشتی گرفتن . زد و خورد کردن : پس مردی از لشکر هانی خود را بیرون افکند پیش هامرز و نام او مزیدبن حارث البکری مردی مردانه و دلیر، اندر جنگ با یکدیگر بگشتند. پس مزید هامرز را شمشیری بزد بر کتف راستش . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). فغان کرد [ پیران ] از آن پس که ای شیرمرد جهانگیر و شیراوژن اندر نبرد بیا تا بگردیم هر دوچو شیر بدان تا که پشت که آرد به زیر. فردوسی . همی گشت با هر دو یل پیلسم به میدان بکردار شیر دژم . فردوسی . فور اسکندر را به مبارزت خواست و هر دو با یکدیگر بگشتند. (تاریخ بیهقی ). ◄ رسیدن . منتقل شدن : همان روز جمازه ای برسید از شیروی و بادان را فرمود که بیعت از ما اهل یمن بستان که پادشاهی فلان روز به ما [ یعنی بشیرویه ] گشت . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ گزیدن : و گشتن رتیلا را سود دارد. (الابنیه عن حقایق الادویه ). و با شراب کهنه بر جای مارگشته نهند، دردش بنشاند. (الابنیه عن حقایق الادویه ). ◄ گشتن شمس و خورشید زائل شدن آن . به جانب مغرب رفتن : ز بالا چو خورشید گیتی فروز بگشتی سپهبد [ گودرز ] گه نیمروز می و رود و مجلس بیاراستی فرستاده را پیش خود خواستی . فردوسی . - آشکار گشتن ؛ ظاهر شدن : تجربتش کرد چنین چند بار قاعده ٔ مرد نگشت آشکار. نظامی . - از جا گشتن ؛ انتقال یافتن به زمین : طلایه پراکنده بر کوه و دشت ببد تا سپاه شب از جا بگشت . اسدی . - بازگشتن ؛ مراجعت کردن : سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد بر این روزگاری دراز. فردوسی . کسی کو ببیند سرانجام بد ز کردار بد بازگشتن سزد. فردوسی . از کار خیر عزم تو هرگز نگشت باز هرگز ز راه بازنگشته ست هیچ تیر. منوچهری . یک روز به خدمت آمد چون باز خواست گشت امیر وی را بنشاند. (تاریخ بیهقی ). بنده را فرمان بود برفتن ... و برفت و زشتی دارد بازگشتن . (تاریخ بیهقی ). بازگفتی با وی و جواب یافت که چون زشت باشد بازگشتن . (تاریخ بیهقی ). و اصحاب اطراف که از درگاه او بازگشتند هر یک به استوار گردانیدن ولایت خویش مشغول شدند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٧). هنگام بازگشت همه ره ز برکتست شب بدروار بدرقه ٔ کاروان شده . خاقانی (دیوان چ تهران ص ٤١٦). شبانگه کآن شکرلب بازمیگشت همای عشق بی پرواز میگشت . نظامی . حاجی ما چون ز سفر گشت باز کرد بر آن هندوی خود ترکتاز. نظامی . - برگشتن و بگشتن ؛ رو تافتن . (آنندراج ) : چو آن کرده شد روز برگشت و بخت بپژمرد برگ کیانی درخت . فردوسی . خربزه پیش او نهاد اشن وز بر او بگشت حالی شاد. غضایری . احمدبن عبداﷲ الخجستانی با من بود و از من بگشت . (تاریخ سیستان ). و بعد از این چون بهرام چوبین به نهروان رسید و سپاه از خسرو برگشت . (مجمل التواریخ والقصص ). آوخ که چو روزگار برگشت از من دل و صبر و یار برگشت . سعدی (ترجیعات ). تا تو برگشتی نیامد هیچ خلقم در نظر کز خیالت شحنه ای در خاطرم بگماشتی . سعدی (طیبات ). - ◄ درغلطیدن : همای شخص من از آشیان شادی دور چو مرغ حلق بریده به خاک برمیگشت . سعدی (بدایع). - بیچاره گشتن ؛ بیچاره شدن . درمانده گردیدن : چو بیچاره گشتند و فریاد جستند بر ایشان ببخشود یزدان گرگر. دقیقی . - پاره گشتن ؛ پاره شدن : حاتم طائی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره گشتی . (گلستان سعدی ). - پرنیان گشتن ؛ سبز شدن . حریر یا بمانند حریر شدن از سبزه و گل : آمد آن نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی . رودکی . - پیرامن کسی یا چیزی یا جایی گشتن ؛ دور وی گردیدن : دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه دربدر میگشت . سعدی (بدایع چ فروغی ص ٧٢). - درگشتن ؛ درغلطیدن : چون کدبانو فاطمه این سخن بشنید، حالتی در وی پیدا شد و بیهوش گشت و از بام درگشت . (اسرار التوحید ص ٦٤). - ستوه گشتن ؛ عاجز شدن . عاجز گشتن : در کارها بتا، ستهیدن گرفته ای گشتم ستوه از تو من از بس که بستهی . بوشعیب . - سیر گشتن ؛ سیر شدن . اشباع گردیدن : زمین شد ز خون سواران سیاه نگشتند سیر اندر آوردگاه . فردوسی . - فرتوت گشتن ؛ پیر شدن : پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو مرا بکرد جوان . رودکی . - ممکن گشتن ؛ امکان یافتن : بقوت آن از دست حیرت خلاصی ممکن گشتی . (کلیله و دمنه ). - واقف گشتن ؛ : لیکن تو به یک اشارت بر کلیات و جزویات فکرت من واقف گشتی . (کلیله و دمنه ).