گشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشته . [ گ َ ت َ / ت ِ ] (اِ) نام خطی است مربوط به قبل از اسلام و گویند آن بیست وهشت حرف است که بدان عهود و مواثیق و اقطاعات می نوشتند و نقش مهرهای شاهنشاهان پارس و طراز جامه و فرش و سکه ٔ دینار و درهم بدین خط بود . (سبک شناسی بهار ج ١ ص ٧٧). رجوع به گستج و گشتج و گشتک و پهلوی شود.
گشته .[ گ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) گردیده . (برهان ) (آنندراج ): جهاندیده ای دیدم از شهر بلخ ز هر گونه ای گشته بر سرش چرخ . ابوشکور. سپهبد چو گفتار ایشان شنید دل لشکر از تاجور گشته دید. فردوسی . ◄ متغیر. تغیریافته از جهت بوی یا رنگ . ◄ کاج و لوچ و احول . (برهان ) (آنندراج ). ◄ شده : موی سپید و روی سیاه و رخ به چین بر زینت صدف شده و گشته کاینه . شهید. زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام گشته پشتم چون پشت پارسا. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ١). با ترکیبات بر و سر آید و معانی مختلف دهد: - بخت برگشته ؛ بدبخت . برگشته طالع : الا تا نخواهی بلا بر حسود که آن بخت برگشته خود در بلاست . سعدی (گلستان ). - برگشته بخت ؛ بدبخت : چو بشنید خسرو بپیچید سخت بر آن خوبرویان برگشته بخت . فردوسی . - دونیم گشته ؛ پاره شده . به دو قسمت شده : دل دشمنان گشته از وی دونیم دل دوستان پر ز امید و بیم . فردوسی . - سرگشته ؛ حیران . متحیر.سرگردان : که سرگشته ٔ دون یزدان پرست هنوزش سر از خم بتخانه مست . سعدی (بوستان ). نگه کرد موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای میدوید. سعدی (بوستان ). جهاندیده را هم بدرّند پوست که سرگشته ٔ بخت برگشته اوست . سعدی (بوستان ). - فرتوت گشته ؛ پیرشده : گیتی فرتوت گشته پشت دژم روی بنگر تا چون بدیع گشت و مجدد. منوچهری . - گم گشته ؛ مفقود : نشان یوسف گم گشته میدهد یعقوب . سعدی . یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه ٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ١٧٢).
گشته . [ گ َ ت َ / ت ِ ] (اِ) ساگ سرخ . (الفاظ الادویه ). ◄ سرگین . (الفاظ الادویه ). ◄ محکم . (شعوری ج ٢ ورق ٣٠٦). شعوری شاهدی نیز آورده است که با معنی مناسب نیست .