گشسب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشسب . [ گ ُ ش َ ] (اِخ ) نام یکی از نجبای ایرانی . (ولف ) و بصورت ترکیب های ذیل : آیین گشسب . آذرگشسب . اشتاگشسب . بانوگشسب . کنداگشسب نیز آمده است : چو خرادبرزین و اشتاگشسب به فرمان نشستند هر دو بر اسب . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٨ ص ٢٩١٠). چو خرادبرزین و اشتاگشسب فرودآمدند آن دو دانا ز اسب . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٨ ص ٢٩١٢).
گشسب . [ گ ُ ش َ ] (اِخ ) نام یکی از نجبای دانشمند ایرانی . (ولف ) : چنین گفت گویا گشسب دبیر که ای نامداران برنا و پیر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ص ٢٠٩٧). بفرمود پس تا گشسب دبیر بیامد بر شاه مردم پذیر. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ٢١٢١).
گشسب . [ گ ُ ش َ ] (اِخ ) نام دانشمند ایرانی معروف در زمان بهرام گور. (ولف ) : فراوان بخندید از او شهریار بدو گفت نامم گشسب سوار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ٢١٧٣). بیاید بجای دگرماهیار همی ساخت کار گشسب سوار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ٢١٧١). مرا گر همی داد خواهی به کس همالم گشسب سوار است و بس . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ٢١٧٣).