گشودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشودن . [ گ ُ دَ ](مص ) گشادن . باز کردن . واکردن . افتتاح : نبست ایچ در داور بی نیاز کز آن به دری نیز نگشود باز. فردوسی . چنین گفت رستم به ایرانیان که اکنون بباید گشودن میان . فردوسی . دری بر تو نخواهد زین گشودن نه معنی خواهدت زین رخ نمودن . ناصرخسرو. مبین در نقش گردون کآن خیال است گشودن بند این مشکل محال است . نظامی . ◄ به مجاز، روشن کردن . توضیح دادن . حل کردن . مسئله یا معما و جز آن : اگر نه او [ ابوحنیفه ] راه اجتهاد بنمودی در همه جهان که مسئله بگشودی و خوان مسلمانی او نهاد و مسائل او گشاید دیگران تصرف کردند. (راحة الصدور راوندی ). مسایلی که او بگشود نتایج وصی بود. (راحة الصدور راوندی ). حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جوی که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را. حافظ. ◄ بمجاز، فرج حاصل آمدن . فتوح پیدا آمدن : از ایشان چیزی نمی گشود و راحتی نمی بود، من نیز سر در کنج عزلت کشیدم . (راحة الصدور). در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم . حافظ. ◄ از هم باز کردن و به مجاز دریدن . پاره کردن : امروزبامداد مرا ترسا بگشود باسلیق به نشکرده . کسایی . برای تمام معانی رجوع به گشادن و گشانیدن شود. - ابر برگشودن ؛ پراکنده شدن . متلاشی شدن : نبینی ابر پیوسته برآید چو باران زو ببارد برگشاید. (ویس و رامین ). - دست گشودن ؛ در بیعت، آماده شدن برای پذیرفتن آن : این بیعت که طوق گردن من است و دست برای آن گشوده ام ... عهد خداست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٧). - دهن گشودن ؛ دهن باز کردن : به جام هیچ بزرگی شبی نبردم دست به نان هیچ کریمی دهن بنگشودم . ظهیرالدین فاریابی . - راه برگشودن ؛ راه باز کردن : چو گرسیوز آمد بنزدیک شاه بفرمود تا برگشودند راه . فردوسی . - گوش دل گشودن ؛ از ته دل گوش دادن . کاملا" توجه و دقت کردن : نشنود گفتارهاشان جز کسی کز خرد بگشود گوش دل تمام . ناصرخسرو. - لب گشودن ؛ کنایه از سخن راندن . حرف زدن : از تلخی سؤال کریمی که واقف است فرصت به لب گشودن سایل نمی دهد. صائب .