گش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گش . [ گ َ ] (ص ) خوب و خوش رفتار با ناز و تکبر. (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ) (غیاث ). نازان و شادمان . (صحاح الفرس ). کَش : فتنه شدم بر آن صنم گش تر خاصه بدان دو نرگس دلکش تر. دقیقی (از صحاح الفرس ). همانا برآمد یکی باد خوش ببرد ابر و روی هوا کرد گش . فردوسی . خویش را به عشوه گش میداشت عیش خود را به عشوه خوش میداشت . نظامی (هفت پیکر ص ١٠٢). و رجوع به کَش شود. ◄ (اِ) کشتی ملاح . ◄ وسوسه و مزاحمت . (برهان ).
گش . [ گ ِ ] (اِ) دل را گویند که بعربی قلب خوانند. (برهان ) (آنندراج ) : از دهان وی و پلیدی او هرکه دیدش بر او بشورد گش . پوربهای جامی (از آنندراج ).
گش . [ گ ُ ] (اِ) رشیدی گوید: گش ... بلغم، چنانکه خواجه در ترجمه ٔ مقالات ارسطاطالیس گفته که «درستی روان بکمی گش و خون است ». این عبارت منقول از رساله تفاحیه به قلم افضل الدین محمد کاشانی است و در مصنفات افضل الدین چ مینوی - مهدوی ج ١ چ ١٣٣١ تهران ص ٦ چنین آمده : گفت (ارسطو)، نه شما دانید که سرور روان به حکمت است ؟ و حکمت به سبکی نفس و روان توان یافت ؟ و سبکی وی به درستی وی است ؟ و درستی روان به کمی بلغم و گش و خون است ؟» و کلمه ٔ «گش » را باباافضل در ترجمه ٔ «مرتین » عربی آورده که بمعنی صفرا و سوداست . اشتباه مؤلف برهان در آن است که «گش » بمعنی صفرا و سودا را به معنی بلغم گفته است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بلغم را گویند که از جمله ٔ اخلاط اربع است که آن خون و صفرا و سودا و بلغم باشد. (برهان ) : رشیدی گوید: شمس دلالت کند بر گش زرد. (التفهیم ابوریحان بیرونی ). زحل دلالت دارد بر زمین و گش سیاه . (التفهیم ابوریحان ). هر برجی که گرم و خشک است به آتش منسوب است از عالم و به گش زرد از خلطهای تن و هر برجی که سرد و خشک است منسوب بود به زمین از عالم و گش سیاه از تن . (التفهیم ابوریحان ). ◄ سنگ پشت . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). ◄ مایعهائی که در بعض از حفره های بدن جمع شود. (فرهنگستان ).