گل افشان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گل افشان کردن . [ گ ُ اَ ک َدَ ] (مص مرکب ) گلریزان کردن . پراکندن گل بسیار. ریختن گل بسیار بر سر کسی . گل باران کردن : پسر را پدرگر به زندان کند از آن به که دشمن گل افشان کند. فردوسی . خوش باشد در بساره ها می خوردن وز بام بساره ها گل افشان کردن . اسدی (لغت نامه ). من و عشیره ٔ من گر رضا دهی امروز همه بجای گل افشان کنیم جان افشان . امیرمعزی (از آنندراج ). باد بهاری اگر بر تو گل افشان کند جز به سر آستین جای مروب و مرند. سوزنی . برخیز که باد صبح نوروز در باغچه میکند گل افشان . سعدی (طیبات ). می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه میگویی . حافظ. ◄ به مجاز، داد سخن دادن . حق مطلب را ادا کردن . سخنان نغز گفتن : درمجلس مناظره بر عاقلان از نکتهای خوب گل افشان کنم . ناصرخسرو.