واژه جو

گلو بریدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

گلو بریدن . [ گ ُ / گ َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) گلو بازبریدن . قطع کردن و بریدن گلو. بسمل کردن . جدا کردن سر از بدن . سر بریدن . تعییق . ذبح : تذکیه ؛ گلو بریدن گوسپند و جز آن . (منتهی الارب ) : به نشکرده ببرید زن راگلو تفو بر چنان ناشکیبا تفو. ابوشکور. ابوالمظفر شاه چغانیان که برید به تیز دشنه ٔ آزادگی گلوی سؤال . منجیک .

معنی گلو بریدن | واژه جو