گلوسوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گلوسوز. [ گ ُ/ گ َ ] (نف مرکب ) سوزنده ٔ گلو. آنچه گلو را بسوزاند. ◄ بغایت شیرین و خوش آینده، چه هر چیز که شیرین باشد گلو را میسوزاند. (آنندراج ). در چراغ هدایت به معنی خوشنما و خوش آینده و در بهار عجم بمعنی شیرین آورده چرا که چیزی که بغایت شیرین باشد گلو را میسوزد، لهذا شیرین را گلوسوز گفتند و حسن گلوسوز، یعنی شیرین . عبارت است از حسن صبیح، در مقابله حسن ملیح که حسن سیاه و نمکین باشد. (غیاث ) : چون سرو قمریان همه گردن کشیده اند در آرزوی شوق گلوسوز غبغبش . صائب (ازآنندراج ). هر کجا حسن گلوسوز تو منزل دارد میتوان بوسه به رغبت ز لب بام گرفت . صائب (از آنندراج ). صائب ز فکرهای گلوسوز من نماند جا در بیاض گردن خوبان روزگار. صائب (از آنندراج ).