گلوگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گلوگاه . [ گ ُ / گ َ ] (اِ مرکب ) محل گلو و حلقوم . (ناظم الاطباء). حنجره . (ملخص اللغات ) : حلق بگرفتش ماننده ٔ نَسناسی برنهادش به گلوگاه چنان داسی . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٢٠٥). زبان و گلوگاه و یک نیمه تن فرودوخت با گردن کرگدن . اسدی . داشت لقمان یکی کریچه ٔ تنگ چون گلوگاه نای و سینه ٔ چنگ . سنائی . ساقی آن عنبرین کمند امروز در گلوگاه ساغر افشانده ست . خاقانی . زبان بند کن تا سر آری بسر زبان خشک به تا گلوگاه تر. نظامی . ◄ بغاز. مضیق . ◄ آن جزء از ساق گیاه که بریشه پیوسته است . (یادداشت مؤلف ).
گلوگاه . [ گ َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سرویزن بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت واقع در ٧٠٠٠گزی جنوب خاوری ساردوئیه، سر راه مالرو جیرفت به ساردوئیه . دارای ٣٠ تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
گلوگاه . [ گ َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان طارم بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع در ٦٠٠٠٠گزی جنوب باختری حاجی آباد و ٥٠٠٠گزی جنوب راه مالرو طارم به فورک . دارای ٣٠ تن سکنه است . مزرعه ٔ سرای جزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).