گلوگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گلوگیر. [ گ ُ / گ َ ] (نف مرکب ) خفه کننده و قطعکننده ٔ نفس . (ناظم الاطباء) : میترسم از این کبود زنجیر کافغان کنم آن شود گلوگیر. نظامی . جگرتاب شد نعره های بلند گلوگیر شدحلقه های کمند. نظامی . چون گلوگیر است زخم عشق تو من چگونه پیش زخمت دم زنم . عطار. ◄ هر غذای بدمزه و نامطبوع که در راه گلو میماند و به اشکال هضم میگردد. (ناظم الاطباء) : به دارا رساند از سکندر جواب جوابی گلوگیر چون زهر ناب . نظامی . اهل شهر بردسیر هیچ لقمه ای از این گلوگیرتر نیابد. (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ). ◄ چیزی زمخت که گلو را بگیرد چون مازو و هلیله و مانند آن . (آنندراج ). ◄ گس . قابض . عفص : شراب گلوگیر معده را قوی گرداند و طبع را خشک کند و بول بسیار آرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گلوگیر، قابض باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و آبی گلوگیر و سیب گلوگیر و انار نارسیده اندرمزند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اندرشراب گلوگیر بیزند و بکوبند و بر آن موضع نهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ امرود جنگلی . (ناظم الاطباء) : مریخ دلالت دارد بر هر درختی تلخ ... و امرود گلوگیر و عوسج . (التفهیم ابوریحان بیرونی ). ◄ کنایه از مردم طامع و سمج و ناهموارکه همه کس از او نفرت کنند. (آنندراج ). ◄ مدعی . (ناظم الاطباء).