گم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ) (ص.) ناپدید، سرگشته، آواره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) (ص.) ناپدید، سرگشته، آواره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گم . [ گ ُ ] (ص ) گیلکی گوم . مفقود. غایب و ناپدید. آواره . سرگشته (بابودن و شدن و کردن و گشتن صرف شود). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مفقود. (آنندراج ). گمراه : گمراه گشته ای ز پس رهبران کور گم نیست راه راست ولیکن تو خود گمی . ناصرخسرو. شه راه مردمی است سبیل الرشاد تو زآن مردمی تو کز ره نامردمی گمی . سوزنی . عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گم است که را رهبری کند. سعدی (گلستان ). چه شبها نشستم درین فکر گم که دهشت گرفت آستینم که قم . سعدی (بوستان ). گنهکارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود کجا هفت دریا عدم مردم است که در قطره ٔ هستی خود گم است . امیرخسرو. و رجوع به گم شدن و گم کردن شود. ◄ خَله . هرزه . یافه . (یادداشت مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
غایب، مفقود، ناپدید، ناپیدا، نامرئی گمراه سردرگم (متضاد: پیدا، یافت)