گماردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ دَ) (مص م.) نک گماشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ دَ) (مص م.) نک گماشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گماردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) پهلوی گومارتن . (از گمار + دن =تن، پسوند مصدری ) پازند گوماردن، افغانی گومارال (واگذاردن، تسلیم کردن )، ارمنی گومارل . (جمع کردن ) فرستادن، تسلیم کردن . رجوع به فرستادن شود. اجازه و رخصت دادن . سفارش کردن . نصب کردن . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : ای جهانداری کاین چرخ ز توحاجت خواست که تو بر لشکر بدخواهانْش بگمار مرا. منطقی . جود هلاک خزانه باشد و هر روز تازه هلاکی تو بر خزانه گماری . فرخی . هر جاکه مهوسی چو فرهاد شیرین صفتی بر او گمارد. سعدی (ترجیعات ). - جان و دل گماردن به چیزی ؛ علاقه بدان بستن . شیفته ٔ آن شدن : هرکه چیزی دوست دارد جان و دل به روی گمارد هرکه محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد. سعدی (طیبات ). - دیده به چیزی گماردن ؛ دیده دوختن . بدان توجه کردن : اگر دیده به گردون بر گمارد ز بیمش پاره پاره گردد آور. ابوشعیب .