گمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ یا گَ) (اِ.)<BR>۱- ظن، وهم.<BR>۲- رأی، اندیشه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ یا گَ) (اِ.) ۱- ظن، وهم. ۲- رأی، اندیشه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گمان . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان گرمادوز بخش کلیبر شهرستان اهر، که در ٢٧هزارگزی شمال کلیبر و ٢٩هزارگزی راه شوسه ٔ اهر به کلیبر واقع شده است . هوای آن معتدل و سکنه اش ١٥٩ تن است . آب آنجا از دو رشته چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان گلیم بافی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
گمان . [ گ ُ ] (اِ)نوعی جوهر. نوعی لؤلؤ. جمان : گفته شده در جمان اینکه فارسی معرب شده است . اگر چنین باشد او را از گمان باید دانست و ظن این است که او یا لؤلؤ است یا مشبه به لؤلؤ و بیشتر متمایل به این است که معمولاً از نقره است و کمتر شباهت به لؤلؤ دارد و بیشتر متمایل به اشباه آن میباشد. (الجماهر بیرونی ص ١١٣).
گمان . [ گ ُ / گ َ ] (اِ) در اوستائی ظاهراً ویمانه (گمان ). قیاس با اوستایی ویمنوهیه شود. پهلوی گومان، کردی و افغانی عاریتی و دخیلی گومان، بلوچی گوان و پارسی باستان ویمانه . ظن . وهم . احتمال . شک . شبهه . رای . اندیشه . فرض . تصور. (ازحاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ظن و حدس و فکری که از روی یقین نباشد و با لفظ بردن و بستن و داشتن و افتادن مستعمل است . (آنندراج ). شک . (غیاث ) (دانشنامه ٔ علایی ). ضد یقین . (فرهنگ رشیدی ). ظن . (زمخشری ). وهم . (منتهی الارب ) (دهار). مخیله . (دهار). حدس . ریب . ریبه . تخمین : هوء؛ گمان بردن به کسی نیکی یا بدی . زَغلَمه .غیب . خیله . نخاله : مخیله ؛ گمان بردن چیزی را. خال . خیلان ؛ گمان بردن چیزی را. (منتهی الارب ) : که شاه جهان از گمان برتر است چو بر تارک مشتری افسر است فردوسی . چنان بد که در کوه چین آن زمان دد و دام بودی فزون از گمان . فردوسی . از دل خویش باری آگاهم وز دل خویش نیستم به گمان . فرخی . گفتم زمانه شاه گزیند بر او دگر گفتا گزید هیچ کسی بر یقین گمان . فرخی . گر یقین هرگز ندیدی از گمان آویخته اینک آن فربه سرونش وآنک آن لاغر میان . عنصری . کرا در جهان خوی زشت ار نکوست به هر کس گمان آن برد کاندر اوست . اسدی . به گیتی درون جانور گونه گون پسند از گمان وز شمردن فزون . اسدی . آن کو به عقل جور و جفا جوید و بلا بیشک درین عطاش گمان خطا شده ست . ناصرخسرو. اگر سوی تو بودی اختیارت نگشتی هرگز این اندر گمانت . ناصرخسرو. بمجرد گمان ... نزدیکان خود را مهجور گردانیدن ... تیشه بر پای خود زدن است . (کلیله و دمنه ). گمان نمیباشد که شتربه خیانتها اندیشد. (کلیله و دمنه ). به گمان یوسفیت گمشده بود یوسفت گرگ شد گمان برگیر. خاقانی . گیتی که اولش عدم و آخرش فناست در حق وی گمان ثبات و بقا خطاست . ظهیرالدین فاریابی . گفتم در چیزی که آدمی به گمان باشد باز بی گمان شود به اسباب و استدلال آنرا یقین گویند از بهر این معنی است که اﷲ را یقین نگویند که او منزه است از گمان . یقین آن است که معنی بی گمان بر در دل ایستاده باشد. (کتاب المعارف بهأولد). چون در رهت یقین و گمانی همی رود ای برتر از یقین و گمان از که جویمت . عطار. ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز آنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم . سعدی (گلستان ). ای اهل هنر قصّه همین است که گفتم هان تا نفروشید یقینی به گمانی . ابن یمین . ◄ خواب و خیال : بسان گمان بود روز جوانی قراری نبوده ست هرگز گمان را. ناصرخسرو. - با گمان افتادن ؛ به گمان افتادن . دچار تردید شدن : از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم با گمان افتم اگر خود بیقین میگذرد. سعدی (طیبات ). - بدگمان ؛ بداندیش . بدسگال . آنکه همیشه کارهای بد بیندیشد : شده تخمه ویران و ایران همان برآمد همه کامه ٔ بدگمان . فردوسی . بدو گفت کز بدگمان برگسل به اندیشه بیدار کن چشم و دل . اسدی . اگر بر پری چون ملک ز آسمان به دامن درآویزدت بدگمان . سعدی . - ◄ مأیوس . نگران : بسختی در آخر مشو بدگمان که فرخ تر آید زمان تا زمان . نظامی . - بی گمان ؛ بی شک . بدون تردید : ترا جنگ با آشتی گر یکی است خرد بی گمان نزد تو اندکی است . فردوسی . دگر گفت کز گردش آسمان خردمند برنگذرد بی گمان . فردوسی . گرچه موش از آسیا بسیار دارد فایده بی گمان روزی فروکوبد سرش خوش آسیا. ناصرخسرو. هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد. سعدی . رزق اگرچند بی گمان برسد شرط عقل است جستن از درها. سعدی . وگربا پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی . سعدی (بوستان ). - بی گمان بودن ؛ یقین داشتن : چون نباشد بنای خانه درست بی گمانم که زیر رشت آید. فرالاوی . - در گمان افتادن ؛ به شک افتادن . دچار تردید شدن : عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم که مستم یا بخوابم یا جمال یار می بینم . سعدی (غزلیات ). - در گمان افکندن ؛ بشک انداختن . دچار تحیر کردن . سرگردان ساختن : هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهد پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای . سعدی (طیبات ). - در گمان شدن ؛ در گمان افتادن . بشک افتادن . دچار تردید شدن . نگران شدن : کز این مرد چینی چیره زبان فتادستم از دین خود در گمان . فردوسی . بمردی نباید شدن درگمان که بر ما دراز است دست زنان . فردوسی . - در گمان ماندن ؛ مشکوک ماندن . به شک افتادن : هر آنکه روی توبیند برابر خورشید میان صورت و خورشید در گمان ماند. سعدی . - سخت گمان ؛ دیرباور. آنکه بزودی به چیزی یقین نکند : ای سخت گمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب ؟ سعدی . - گمان افتادن ؛ به فکر رسیدن . به خیال رسیدن . باور کردن : گمان افتاد هر کس را که شیرین ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین . نظامی . - امثال : به هر کجا که درآمد یقین گمان برخاست . سر بی علم بدگمان باشد . اوحدی . گمانها همه راست بشمر ز دور . نتوان داد یقینی به گمانی . فرخی . هوشیار بدگمان است . یقین را به گمان نفروشند .
مترادف و متضاد واژهدان
پندار، پنداشت، تخمین، تصور، توهم، حدس، خیال، زعم، شک، ظن، فرض، فکر، وهم ، باور ایهام (متضاد: یقین)