گمان داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گمان داشتن . [ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) سؤظن داشتن . ◄ فکر کردن . خیال کردن : به آستین ملالی که بر من افشانی گمان مدار که از دامنت بدارم دست . سعدی . ◄ تشویش داشتن . نگران بودن : ور ز کژدم به دل گمان داری کفش و نعل از برای آن داری . سنایی . ◄ امید و انتظار داشتن . چشم داشت : چیست فردوس که در دیده ٔ ماجلوه کند ما گمانها به غرور نظر خود داریم . صائب .