گناه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گناه کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مرتکب گناه شدن . جرم و عصیان کردن . اِقتراف . اِجترام . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). اِذناب . ارتکاب ؛ گناه و آنچه بدان ماند کردن . اتزار. (تاج المصادر بیهقی ). جُرم . (دهار). اجرام . تجرم . جَلب . حَوب یا حُوب، حِیابه . حَوبه یا حُوبه . (منتهی الارب ) : بندگان گناه کنند و خداوندان درگذرند. (تاریخ بیهقی ). گر نکردستم گناهی بیش از این چون فکندندم درین زندان و بند. ناصرخسرو. وگر گناه نخواهد ز ما و ما بکنیم نه بنده ایم خداوند را که قهاریم . ناصرخسرو. ناکرده گناه در جهان کیست بگو با عفو تو بی گنه چسان زیست بگو. خیام . وگر نیز کردم گناهی بزرگ غریبی بود عذرخواهی بزرگ . نظامی . با چنین حالتی عجب که مراست گر کنم طاعتی گناه کنم . عطار. گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگرخدای پرستی هواپرست مباش . سعدی (طیبات ). مگرکرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن است عذابی الیم . سعدی (بوستان ). من از تو دست نخواهم به بی وفائی داشت تو هر گناه که خواهی بکن که معذوری . سعدی (بدایع).