گنبد زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنبد زدن . [گُم ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) نوعی از جست حیوانات که به هر چهار پا جهند، مانند: جست آهو. (بهار عجم ) (آنندراج ). گنبد. گنبده . گنبدی . گنبد کردن : چو جولان کند هست کوه روان چو گنبد زند گنبد اخضر است . امیرمعزی (از فرهنگ رشیدی ). هر خدنگی که سوی گور گشاد گور گنبد زد وخدنگ افتاد. امیرخسرو. - گنبدزنان ؛ صفت فاعلی از گنبد زدن، در حال گنبد زدن . گنبدزننده : درین نخجیرگه افلاک را بنگر سراسیمه که شد گنبدزنان گویی گریزان خیل آهوئی . محمدقلی سلیم (از آنندراج ).