گنجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنجا. [ ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ جاویدی ممسنی فارس . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص ٩٠).
گنجا. [ گ ُ ] (اِمص، اِ) گنجایش . (جهانگیری ) (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). قابلیت و استعداد گنجیده شدن . و رجوع به شعوری ج ٢ شود : ممکن که در حوالی بازارها نبودی گنجای هیچ سوزن از رسته های بیمر. شرف الدین شفروه . ندانست که نیامی گنجای دو تیغ ندارد. (ترجمه تاریخ یمینی ص ٢٨٦). ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را گنجا کجا باشد در او. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٦٦). هشیار مباش زآنکه هشیار در مجلس عشق سخت رسواست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را ره است و گنجاست . مولوی (دیوان شمس چ فروزانفر ج ١ ص ٢٢٠). ◄ پیاله . (جهانگیری ). ◄ (نف ) مقابل حجیم . (واژه های مصوب فرهنگستان ) .