گنجوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنجوری . [ گ َ ] (حامص مرکب ) گنجوربودن . خزانه دار بودن . عمل گنجور داشتن : وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری (دیوان چ ١ دبیرسیاقی ص ٤٦). اثیر رفت به حضرت گذاشت گنج سخن خنک شهی که بر این گنج یافت گنجوری . اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری ).