گنجگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنجگان . [ گ َ ج َ] (اِخ ) نیم فرسخی مغرب باشت است (از دهات بلوک کوه گیلویه ٔ فارس ). (فارسنامه ٔ ناصری گفتار دوم ص ٢٧١).
گنجگان . [ گ َ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز که در ٣٤٠٠٠گزی شمال باختر اردکان و راه شوسه ٔ اردکان به تل خسروی واقع شده است .هوای آن سرد و سکنه اش ٧٠ تن است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و ماش و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
گنجگان . [ گ َ ج َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش سمیرم بالا شهرستان شهرضا که در ٥٣هزارگزی جنوب سمیرم، متصل به راه خضر به شهید واقع شده است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠). ده فرسخ جنوبی سمیرم است . (فارسنامه ٔ ناصری ج ٢ ص ٢٢١).