گنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنجیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) جا گرفتن مظروفی در ظرفی . درآمدن چیزی در چیزی . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). راست آمدن چیزی در چیزی . محاط شدن . (ناظم الاطباء) : هیچ چیز اندر سر او نگنجد از بزرگی سرش . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). نگنجد جهان آفرین در مکان که او برتر است از مکان و زمان . فردوسی . چنین گفت کین مرد صورت پرست نگنجد همی در سرای نشست . فردوسی . چو سازد به دشت اندرون بارگاه نگنجد همی در جهان آن سپاه . فردوسی . وآنگه به تبنگویکش اندر سپردشان ور زآنکه نگنجند بدو در فشردشان . منوچهری . دو تیغ به هم در یک نیام نتواند بود و نتوان نهاد که نگنجد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٦). به باغ شادیاخ فرودآمد و لشکر چندان که آنجا گنجیدند فرودآمدند و دیگران گردگرد باغ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٦٥). قصه طویل است در این کتاب نگنجد، ام الخبائث خمر است . (قصص الانبیاء ص ٢٢٨). و رغبت مردمان به هر روز به اسلام بیشتر می شد، پس بدان مسجد نگنجیدند تا به روزگار فضل بن یحیی ... (تاریخ بخارای نرشخی ص ٥٨). و بدین نمازگاه سالهای بسیار نماز عید گذارده اند نمی گنجد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ٦٢). دل جای تو شد حسب ببر زآنکه درین دل یا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت . سنائی . مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥٩٢). موی شکافم به شعر موی شدستم ز غم لیک نگنجم همی در حرم مقتدا. خاقانی . چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی که در درزش نمی گنجید موئی . نظامی . صد خورنده گنجد اندر گرد خوان دو ریاست جو نگنجد درجهان . مولوی . جام می هستی شیخ است ای فلیو کاندرو اندرنگنجد بول دیو. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر دوم ص ٤٣٨). دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گوئی تو بدین شکرفشانی . سعدی (طیبات ). خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو آفتاب نگنجد به کشوری . سعدی (طیبات ). در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال . سعدی (بوستان ). ده درویش در گلیمی بخسبندو پادشاهی در اقلیمی نگنجد. (گلستان ). ◄ مجازاً سزاواری و لیاقت .(چراغ هدایت ) (آنندراج ). ◄ فراهم آورده شدن . (ناظم الاطباء). جمع شدن . فراهم آمدن : چو آب و آتش راند سخن به صلح و به جنگ چگونه گنجدش اندر دو شکر آتش و آب . مسعودسعد. ◄ تصرف کردن و ضبط نمودن جای و محل . ◄ آکنده شدن و پر گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ راست آمدن .صدق کردن . درست بودن : نیاید از تو بخیلی چو از رسول دروغ دروغ بر تو نگنجد چو بر خدای دوئی . منوچهری . هر زنی که در عقد من است یا بعد از این در عقد من خواهد آمد مطلّقه است به سه طلاق به این که رجعت در او نگنجد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٨). وگرنه نگنجد که در کارزار گریزد یکی لشکر از یک سوار. نظامی . - در پوست خود نگنجیدن ؛کنایه از بسیار شاد بودن : نشسته هر یکی چون دوست با دوست نمی گنجید کس چون غنچه در پوست . نظامی . - درگنجیدن ؛ گنجیدن : چو رشته درکشم از هجو یک جهان شاعر به یکدگر بردوزم که درنگنجد باد. سوزنی . نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان درنگنجد. عطار. - امثال : به گنجشک گفتند منار به شکمت، گفت چیزی بگو که بگنجد . مقراض که آلت جدایی است در نامه ٔ دوستان نگنجد. ؟ یک خانه دو میهمان نگنجد . کمال خجندی .