گندمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گندمین . [ گ َدُ ] (ص نسبی ) منسوب به گندم . از گندم : گفتم که ارمنی است مگر خواجه بوالعمید کو نان گندمین نخورد جز که سنگله . بوذر کشی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مر سخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب گندمین . ناصرخسرو. آخر تو را که گفت که با عاشقان خویش نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن . سنایی . چو قرص جوین هست جان پرورم غم گرده ٔگندمین چون خورم ؟ نظامی . - زبان گندمین ؛ زبان چرب و نرم : با زبان گندمین روزی طلب کردن خطاست طوطی شیرین سخن را شکّر گفتار هست . صائب . از زبان گندمین افتاد در کارم گره خوشه ٔ بی حاصل ما دانه ٔ دیگر نداشت . صائب . - سخن گندمین، گفتار گندمین ؛ سخن شیرین، چرب، خوشمزه : مر سخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب گندمین . ناصرخسرو. سوی آن کس که عقل و دین دارد نان و گفتار گندمین دارد. سنایی . آخر تو را که گفت که با عاشقان خویش نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن . سنایی . بر نان گندمین بدم آنگه جوین سخن اکنون که گندمین سخنم نیست نان جو. سوزنی (دیوان چ ١ ص ٤٣٣).