گنده دماغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنده دماغ . [ گ َ دَ / دِ دَ ] (ص مرکب ) متکبر و سرکش . (آنندراج ). متکبر و باغرور و بددماغ . (ناظم الاطباء) : مالیخ کاخ پخته بد اندر دماغ خویش زآن کاخ خویشتن را گنده دماغ کرد. سوزنی . ◄ آنکه از هر چیز زود قهر کند. زودرنج . ◄ آنکه بینی او بوی بد بدهد : گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوخ گنده دهانی کرفس خای نه کیکیز. سوزنی .