گنه کرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنه کرده . [ گ ُ ن َه ْ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) گناه کرده . تقصیرکرده . مقصر. عاصی : مگر کآتش تیز پیدا کند گنه کرده را زود رسوا کند. فردوسی . ز گفت ِ گذشته پشیمان شدند گنه کردگان سوی درمان شدند. فردوسی . گنه کرده را پند پیش آورم چو دیگر کند بند پیش آورم . فردوسی . نخست ای گنه کرده ٔ خفته خیز به قدرگنه آب چشمی بریز. سعدی (بوستان ). - امثال : گنه کرده را عمر سرمایه بس . فردوسی (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٨).