گنگبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنگبار. [ گ َ ] (اِ مرکب ) جزایر. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مجمعالجزایر : همان تا بدین گنگبار از شگفت چه بینیم کآن یاد باید گرفت . اسدی . شود از ابر تیغپیکر او تربتش گنگ بار و دریابار. مسعودسعد. ◄ (اِخ ) مجمعالجزایر هند. دیبجات : وز سهم آب رنگ حسام تو خسروا آتشکده شود دل رایان گنگ بار. مسعودسعد. درخش برق این در سومنات است خروش رعد آن در گنگ بار است . مسعودسعد. ز گنگبار در این وقت بازگشته بُوَد گرفته گوهر حق را به تیغ تیز عیار. مسعودسعد.